سلطان جان حرف های «فلفلی ات »دیگر جادو ندارد

او که خودش می گوید به پاس همه خدماتش در فوتبال ایران باید چند مجسمه طلایی اش را بسازندو در گوشه ، گوشه کشور نصب کنند.

 

 

 

او علی پروین است. او که خودش می گوید به پاس همه خدماتش در فوتبال ایران باید چند مجسمه طلایی اش را بسازندو در گوشه ، گوشه کشور نصب کنند. مردی که پاطلایی دو دهه 50 و 60 بوده. مردی که تداوم قهرمانی ها و افتخاراتش در دهه 70 هم زبانزد خاص و عام بوده. اما حالا و این سال های دهه 90 دیگر او آن هیجان قدیمی را برای نسل نو بر نمی انگیزد.

 

او که مجالی را می جویید تا حقش را از فوتبال ایران بگیرد، حالا مدیر است. مرد اول پرسپولیس . حالا شانسی بزرگ بدست آورده . عصر کشک بودن برایش گذشته و همه کاره شده .اگرچه موقت و تا آخر فصل اما او حالا سلطان تیم است. مدیر تیمی که علی دایی را روی نیمکت دارد. علی دایی که هیچ وقت تا قبل از این در پرسپولیس با هم ، هم دوره نمی شدند و یکی شان که بود ، دیگری باید حتما نمی بود…

 

این دو پیش از بازی با سپاهان با هم دست «یاعلی» می دهند . یکی از همان یا علی گفتن های معروف علی پروین . او که خاطرات این دست هایش تا ابد در یاد امیر عابدینی ، برادران انصاری فرد ، علی میرزایی و خیلی دیگر از دوستان سابقش به یادگار گذاشته است. او با همه شیرینی های تمام نشدنی اش. مردی با چشمانی تیله ای که روزگاری می گفتند گیرایی اش این قدر بالاست که انگار سگ دارد و به چشم هر کس بیفتد ، برق چشمانش پاچه می گیرند.

 

او که خاطرات حرف های بین دو نیمه اش تا همیشه در یادها می ماند و سینه به سینه هم نقل می شود.

 

او و خاطراتی شیرین از این دست:

 

–          علی آقا آنجل یوردانسکو آمده ورزشگاه و تمرین تیم را آنالیز می کند؟

 

–          این کی هست؟

 

–          مربی الهلال علی آقا. الان بریم بگیم بندازنش بیرون. طبق قانون کارش خلافه …

 

–          … بذار بشینه و ببینه. من که سرمربی تیمم نمی دونم این… تو زمین چی کار دارن می کنن. بذار ببینه تا….! ای بابا!

 

یا روزی که کره ای ها به آنالیز تمرین تیمش آمده بودند . به کارگران در تهران و بین لیدرها. همان روز که افشین پیروانی با استرس خاصی در گوش سرمربی می گوید:« علی آقا اون دو تا کره ای ها رو می بینی؟ اومدن بازی ما رو آنالیز کنن؟»

 

–          کجا؟ اونایی که اون وسط نشستن؟

 

–          بله علی آقا

 

–          بابا اونا که کره ای نیستن ، چینی ان!

 

–          علی آقا کره ای ان. چینی ها چی کار داره بیاد سر تمرین ما؟ اومدن نت برداری کنن. فردا با تیمشون مسابقه داریم…

 

–          اه؟وایسا الان …!!!

 

و همان وقت تغییری در شیوه تمرین تیمش ایجاد می کند. سوتی ممتد و بچه ها دورش را می گیرند.

 

–          ببینین چی می گم . جاسوس خارجی تو تمرینه. این قیف ها رو که چیدم ، به هر کدوم رسیدین ، یک ملق می زنین و می دوین تا برسین به توپی که براتون انداختم. بعد توپ رو شوت می کنین تو گل. فهمیدین چی شد؟ می خوام …!

 

او فرمان را صادر می کند و اولین نفر یونس باهنر است که قرعه به نامش می افتد. تمرین سخت را انجام می دهد تا به توپ می رسد با سرگیجه توپ را سوت می کند بین تماشاگران…

 

و این تازه اوج هنرنمایی سلطان است که کاپیتانش را دولاره سوی خود می خواند:

 

–          افشین جان بگو چینی ها همون نت شون رو بردارن تا تیم… نرفته!

 

و آن مرد خاطره انگیز بزرگترین ریسک زندگی اش را پذیرفته. ریسکی که شاید او را به کارزاری فرستاده که پایانی تلخ دارد . برای او اما ایستاده مردن بهتر از مردن در فراموشی است و باز قمار کرده. این بار قماری با اندازه یک عمر اعتبارش. بازی بازنده را شروع کرده به امید بردن . به این امید که هنوز هم یک ملت صدایش کند:« پروین پا طلایی ، هنوز امید مایی»

 

چه تلخ اما وقتی نسلی که او اسطوره شان بوده و برای شنیدن نامش در آهنگ معروف «پرسپولیس خسته» به پهنای صورت اشک می ریختن دیگر تعدادشان انگشت شمار شده است . پروین و حرف های فلفلی اش دیگر جادویش را برای این بچه جدیدی ها از دست داده و حالا مدیریت سنتی او در عصر تکنولوژی تنها اضطراب را به دوستداران سنتی اش  هدیه می کند. آنها که می ترسند طومار پروین ، این بار برای همیشه پیچیده شود.

 

4141

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *