خانه / اخبار اصلی / سوگندهای یازده گانه سوره شمس و شکوفایی فطرت انسانی

سوگندهای یازده گانه سوره شمس و شکوفایی فطرت انسانی

به گزارش گروه دین و  اندیشه «کمال مهر»؛فرهاد ترابی دانشجوی دکترای الهیات – ویژگی منحصر به فرد سوره شمس ، سوگندهای یازده گانه آن است که حدود دوازده درصد قسم های یاد شده در قرآن را ویژه خود ساخته است و این براساس دانش آرایه های ادبی و زیبا شناختی زبان، شنونده را بر می انگیزاند که به شور و شتاب ، جمله را پی گیرد ، و زمینه ای شایسته و آماده برای دل سپردن به مقسم له (چیزی که به خاطرآن سوگند یاد می کنند) فراهم آورد، بنابراین ، اگر خداوند بخواهد اهمیت بیش تر برخی معارف و دستوراتش را بیان کند ، آن را با سوگند همراه می سازد.

  برخی از مفسران کلام خداوند ، برای سوگند های قرآن دو فلسفه مهم بیان داشته اند : یکی نشان دادن اهمیت فوق العاده مقسم له و دیگری ، بیان اهمیت و ارزش موجوداتی که به آنها سوگند یاد کرده است .( سوگندهای پربار قرآن، مکارم شیرازی ، ص 50)

بسم الله الرحمن الرحیم

والشمسِ و ضُحیها                  سوگند به خورشید و روشنایی آن

والقمرِ اذا تلها                      و به ماه چون از پی آن در آید

و النّهارِ اذا جلّاها          و به روز چون پهنه زمین را روشن گرداند

واللّیلِ اذا یِغشها          و به شب چون آن را فرا پوشاند

والسّماءِ و ما بناها                  و به آسمان و آن که آن را بنا کرد

و الأرضِ و ما طَحاها      و به زمین و آنکه آن را بگستراند

و نفسٍ و ما سوّاها                  و به جان آدمی و آنکه آن را بیاراست

 فألهمها فجورها و تقواها           پس به او ناراستی و پارسایی را الهام کرد

قد أفلح من زکاها

به گمان آنکه جان خویش پاک و شکوفا ساخت ، رستگار شد

و قد خاب من دساها

و آنکه خویشتن را بیالود و پنهان داشت ، نومیدی یافت

کذّبت ثمود بِطَغواها

قوم ثمود با سرکشی خود ( پیامر خویش را ) دروغ انگاشتند

إذا انبعث أشقاها

آنگاه که نگون بخت ترین آنان بر انگیخت ( برانگیخته شد)

فقال لهم رسولُ الله ناقهَ الله وسُقیاها

           پیامبر خدا به آنان گفت : شتر خداوند را با             آبخورش وانهید

فکذّبوه فعقروها فَدَمدمَ علیهم ربّهم بِذنبهم فَسوّاها

   اما آنان او را دروغزن شمردند و آن شتر را پی کردند خداوند هم آنان را به گناهشان یکسره نابود ساخت و(با خاک)یکسان کرد.

و لا یخاف عُقباها

و خداوند از سرانجام آن باکی ندارد.

   این سوره در مکه نازل شده ، و دارای 16 آیه است ، و برخی آن را 15 آیه برشمرده اند ، زیرا جمله «فعقروها» را آیه ای مجزا ندانسته اند و به «فدمدم» ملحق کرده اند. نیز برای تلاوت این سوره ، فضیلت هایی بر شمرده اند که در خور توجه است و آن این که امام صادق (ع) فرموده اند : هر کس که سوره شمس و لیل و ضحی و انشراح را در روز یا شب قرائت کند ، هر چیزی که نزد اوست ،در رستاخیز به سود او شهادت می دهد ، حتی مو و پوست و گوشت و خون و مویرگ ها و شاهرگ ها و استخوان هایش و تمامی آنچه که بر روی زمین سنگینی می کند، و پروردگار تبارک و تعالی می فرماید : شهادت همه شما درباره بنده ام راپذیرفتم  (مجمع البیان ، ج 8 ،ص 752)

   ما در این نوشتار نخست به تبیین «مقسم به »، یعنی چیزهایی که به وسیله آن ها سوگند یاد شده است ، و آن گاه به کشف معنای «مقسم له» ، یعنی چیزی که برای آن سوگند آورده اند ، خواهیم پرداخت،و از خدای صاحب کتاب یاری می جوییم.

    وَالشمسِ و ضُحاها

   «واو» شمس برای سوگند است و سایر واو های دهگانه تا «و ما سوّاها» عطف بر شمس است.

  بنابراین، سوگندها به یازده می رسد ، و در هیچ جای قرآن چنین ساختار بیانی یافت نمی شود و این نماینگر اهمیت فوق العاده مقسم له است که در پایان سوگندها آورده شده است.

  «ضُحی» آغاز طلوع خورشید را گویند ، یا، گسترش روشنایی خورشید بر پهنه زمین ، هنگامی که روز امتداد می یابد ، و برخی نیز بر تمام روز اطلاق کرده اند ، وضمیر «ها» به «الشمس» برمی گردد که مونث مجازی است . نیز از آنجا که حیوان را در روز عید قربان ذبح می کنند ، برای واژه «ذبح» از ضحی استفاده می شود «ضحی بکبش» ،و به همین دلیل در زبان تازی به عید قربان، عید الأضحی گفته می شود. ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 753و754)

   به هر حال، سوگند به خورشید و تابش نور آن ، نشانگر اهمیت آن در زندگی بشری است . مهر تابان که هستی ما به وجود آن بسته است – اسرار و شگفتی های خیره کننده ای دارد که ناگزیر به برخی از آنها اشاره می گردد:

   آثار و برکات نور خورشید

1-همه چیز در گرو نور خورشید است . اگر حرارت و نور خورشید نبود، هیچ موجود زنده ای قادر به ادامه حیات نبود، نه بادی و نه بارانی و نه هیچ چیز دیگر؛

2-پرورش مواد غذایی با نور آفتاب

  مواد غذایی انسان ، یا از گیاهان و درختان گرفته می شود ، و یا از حیوانات ، و می دانیم اگر نور خورشید نباشد ، هیچ گیاه و درختی قادر به ادامه حیات و ثمردهی نخواهد بود ؛ چنانچه گیاهان نابود شوند ، حیوانات از بین خواهند رفت . بنابراین نور آفتاب عامل پرورش تمام مواد غذایی است؛

3-باران و نور آفتاب

    باران نتیجه غیر مستقیم نور آفتاب است . زیرا آفتاب بر صفحه اقیانوس ها می تابد و در اثر آن ، بخشی از آب آن ها بخار و تبدیل به ابر می شود، و سپس بادها ابرها را به سرزمین های گوناگون حرکت می دهد و سبب بارش باران می گردد؛

4-وزش بادها : افزون بر آن که ابرها را جابجا می کند ، خود به خاطر دارا بودن بار الکتریکی که در قرآن با وصف« لواقع »آمده است – سبب تحریک ابرها شده و حالت میعان ایجاد می کند و باران و برف بوجود می آورد . همین بادها با فوایدی که دارند ، در گرو نور خورشید ند ، زیرا بادها نتیجه برخورد هوای گرم با هوای سرد است، و گرمی بادها در اثر تابش نور خورشید پدیدار می گردد. جان کلام آن که همه انرژی های موجود در کره زمین و همه نیازمندی های موجودات زمینی مرهون نور خورشید است، و همین اندک کافی است تا بدانیم چرا خداوند در این سوره به خورشید و تابش نور آن قسم خورده است. ( سوگندهای پربار قرآن ، مکارم شیرازی ، ص 69-63)

والقمر اذا تلاها 

   واو عطف بر« الشمس» است و ضمیر «ها» نیز به شمس برمی گردد و این سومین سوگند است . در اینجا خداوند متعال ، قسم را با قید «اذا تلاها» آورده است ، در حالی که سوگند به خورشید و نور آن مطلق ذکر شده است . دلیل آن امروزه برای ما روشن است . زیرا نور ماه از خود آن نیست ، بلکه ماه تابان در نور افشانی اش مدیون خورشید بوده ، و در حقیقت ،ماه انعکاس دهنده نور خورشید است.

  مرحوم علامه طباطبایی در «المیزان »دو احتمال آورده اند :یکی آن که مقصود« تلاها »دریافت نور از خورشید باشد که در این صورت حال «اذا تلاها» دائمی است ، زیرا ماه دائماً از خورشید نور دریافت می کند، و دیگر آن که اگر مراد از آن، طلوع ماه پس از خورشید باشد ،این حالت هنگامی است که ماه بصورت هلال یا قرص کامل باشد و در این صورت است که ماه بعد از غروب خورشید طلوع می کند و به دنبال آن می آید . این حالت در نیمه نخست ماه ( پانزده روز اول) رخ می دهد. برخی ، نیز ، تنها شب پانزدهم ماه را مراد آیه می دانند که ماه ، هم زمان با غروب خورشید طلوع می کند. (مجمع البیان ، ج 8 ، ص 754)

گوشه هایی از آثار و برکات ماه

1-ماه ،تقویمی طبیعی

  حرکت منظم ماه بر گرد زمین ، یک تقویم طبیعی برای همه مردم جهان مهیا کرده است ، ولی در تقویم خورشیدی افراد کمی که آشنا به علم نجوم هستند، از آن سر در می آورند؛

2- جزر و مد

  هنگامی که ماه مقابل دریا قرار می گیرد ،آب دریا را به سمت خود جذب می کند . این کار باعث می شود که آب های موجود در ساحل فرو کش کند و همه به دریا بریزد . این حالت را جزر گویند ؛و زمانی که ماه از مقابل دریا عبور می کند و تاثیر جاذبه ماه بر دریا از بین می رود ، آب دریا رها می شود و در نتیجه ،آب های کنار ساحل بالا می آید و تمام رودخانه ها و جویبارهای اطراف را پر از آب می کند ، که این حالت را مدّ گویند . اگر جزر و مدی نبود آب دریاها می گندید و به باتلاق تبدیل می شد و همه جانداران دریایی نابود می شدند .  ( سوگندهای پربار قرآن ، مکارم شیرازی ، ص 73-72)

3-ماه ،چراغ شب آسمان

  درخشش ماه در شب های میانی، سبب می گردد که نیم کره زمین از تاریکی سیاه شب تا حدودی رهایی یابد و آدمی بتواند بدون کمترین هزینه ای راه و اشیا را تشخیص دهد و از خطرات بسیاری نجات یابد . و هم چنین ، روشنایی ماه در شبانگاهان، زیبایی ویژه ای به جهان طبیعت عرضه کرده، و چشم اندازی بی بدیل به انسان های شب زنده دار هدیه می کند.

  وَالنّهار اذا جلّاها

  سوگند چهارم به روز است هنگامی که زمین را روشنایی می بخشد .

  جلّی– یجلّی تجلیه ، به معنای آشکار ساختن ، روشنایی بخشیدن ( اظهار و ابراز) است. ضمیر مستتر «جَلّی » به «النهار» و ضمیر «ها» به ارض (زمین) بر می گردد. زیرا ارض مونث مجازی است . هر چند در آیات پیشین،واژه «ارض» به کار نرفته است، ولی از قرنیه مقام فهمیده می شود که مرجع ضمیر «ارض» است.

  برخی نیز معتقدند که ضمیر مفعول «ها» به خورشید (الشمس ) در آیات قبل بر می گردد ، که معنا چنین می شود ؛ سوگند به روز چون خورشید را آشکار می کند . مرحوم علامه این را نپذیرفته و گفته اند : در حقیقت ، این خورشید است که روز را پدید می آورد، نه عکس آن .  ( المیزان ، ج20، ص 296)

  برخی دیگر ضمیر « جلّی» را به الله تعالی و ضمیر مفعول «ها» را به شمس برگردانده اند  که معنا چنین می شود : سوگند به روز هنگامی که خداوند خورشید را آشکار می کند . این نیز ممکن است ،ولی بعید به نظر می رسد؛ زیرا تا زمانی که ضمیر را بتوان به نزدیک ترین مرجع برگرداند ، رساتر است.

  برکات روشنایی روز

1-پدیده روز برکات فراوانی برای بشر و موجودات کره زمین دارد . چنان چه در آیه ای می فرماید : «و جعلنا آیه النهار مبصرة لتبتغوا فضلاً من ربّکم » (اسراء آیه 12 )؛« ما پدیده روز را روشن قرار دادیم تا در پی روزری پروردگارتان باشید » .روشنایی روز این امکان را به بشر می دهد تا بدون کمترین هزینه همه چیز و همه جا را به راحتی ببیند و با چشم بینا راه بپیماید و در پرتو روز روشن فعالیت اقتصادی  و صنعتی و کشاورزی داشته باشد. با این حال در برخی نقاط زمین که شب های طولانی چند ماهه را در سال تجربه می کنند ، جهت فعالیت های مختلف اقتصادی هزینه سنگینی را به منظور ایجاد روشنایی و تولید گرما متحمل می شوند ، بطوری که ساکنان آن سرزمین هابه این فکرافتاده اند، تا با بهره گیری از آینه های غول پیکر متعدد ، نور خورشید را درشب های یلدایی چندین ماهه،به درون شهرهای شان انعکاس دهند و به گونه ای بتوانند از نعمت روشنایی روز بهره مند شوند؛

2-بخش اعظم فوایدی که برای خورشید ذکر کردیم ، می توان برای روز بیان کرد ، زیرا پدیده روز ملزوم همیشگی خورشید است.

  به هر حال ، سوگند به این پدیده مهم به خاطر تاثیر فوق العاده آن در زندگی بشر و تمام موجودات زنده است ، چرا که روز رمز حرکت و جنبش و حیات است و تمام تلاش های زندگی معمولاً در پرتو روشنایی روز انجام می گیرد.

    و اللّیل اذا یغشاها

  در پنجمین سوگند، پدیده ای دیگر را یاد می کند با سوگند به شب هنگامی که پهنه زمین را می پوشاند. ضمیر «ها» به «ارض» برمی گردد ، همان طور که در آیه قبل نیز چنین بود .

   غَشِی یَغشی غشاوة و غشاءً : غَشِیه ای ستره و غطّاه ، یعنی پوشاندن .  ( المفردات ، راغب اصفهانی ، ص361) . امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان در تفسیر آیه فرموده است:« ای یغشی الشمسَ حتّی تغیب فتظلم الآفاق»  ،(مجمع البیان،ج8،ص755)  یعنی، ضمیر مونث را به الشمس برگردانده است : که در این صورت معنا چنین می شود : سوگند به شب چون خورشید را می پوشاند. ولی علامه در المیزان، این احتمال را بعید می داند، زیرا این شب نیست که خورشید را می پوشاند، بلکه این پدیده شب است که زمین را می پوشاند . در تفسیر نمونه این احتمال را از باب مجاز می پذیرد ، زیرا شب همچون پرده ای است که بر چهره آفتاب فرو می افتد.   ( تفسیر نمونه، ج 27 ،ص 41)

   نکته قابل توجه این است که در دو آیه پیشین فعل ها به صورت ماضی آمده بود ، ولی در این آیه از فعل مضارع استفاده شده است . برخی از مفسران دلایلی برای آن آورده اند . علامه در المیزان می فرماید : مضارع آوردن بر پدیده شب بر این دلالت دارد که در زمان نزول وحی ، هم چنان ،پرده سیاه و تاریک گناهان صحنه زمین را فرو پوشانده و این حالت در زمان حاضر نیز ادامه دارد . زیرا میان این سوگندها و مقسم له ( قد افلح من زکّاها و قد خاب من دسّاها) نوعی رابطه وجود دارد .  ( المیزان ، ج 20، ص 297)

    مرحوم علامه در ادامه می فرماید : هذا مضافاً الی رعایة الفواصل: یعنی دلیل دیگر مضارع آوردن فعل، رعایت فواصل آیات و هم آهنگی آنهاست.  (همان)

   ولی این پاسخ درست در نمی آید ، زیرا با آوردن فعل ماضی نیز فواصل وزن آیات نمی شکست: واللیل اذا غشّاها .

   صاحب تفسیر نمونه نیز فرموده است : علت مضارع بودن فعل در این آیه اشاره به این باشد که حوادثی همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانی نیست . گذشته و آینده را همه شامل می شود و لذا بعضی به صورت فعل ماضی و بعضی به صورت فعل مضارع آمده ، تا عمومیت این حوادث را در بستر زمان روشن سازد.   (تفسیر نمونه، ج 27، ص 42)

  مرحوم آیه الله صادقی تهرانی در تفسیرالفرقان می نویسد :

  «وعلی حدّ تاویل الإمام الصادق (ع) اذ سئل عن « الشمس و ضحاها » قال: الشمس رسول الله (ص) به اَوضح الله عزو جل للنّاس دینهم ، « والقمر اذا تلاها » امیرالمومنین (ع) تلا رسول الله (ص) نفثه رسول الله بالعلم نفثاً ، « واللیل اذا یغشاها» ذلک أئمه الجور الذی استبدّوا بالأمر دون آل الرسول الله (ص) و جلسوا مجلساً کان آل رسول الله أولی به منهم فغشوا دین الله بالظّلم و الجور ، فحکی الله فعلهم فقال « اللیل اذا یغشاها » ؛« و النهار اذا جلّاها » الإمام من ذرّیه فاطمه (س) یُسأل عن دین رسول الله فیجلیه لمن ساله، فحکی الله عزو جل قوله ، فقال: « و النهار اذا جلاها»

  اقول: و من هنا یظهر الوجه فی اختلاف الماضی « اذا جلّاها» عن المضارع « اذا یغشاها فان ضحی الشمس المحمدی غشیّ فی مستقبل عتید و یستمرّ بالّلیالی الظّلماء من دُوَیلات الجور وإلی أن یُسفر صبح الدوله المحمدیه من جدید فی ز من القائم المهدی (ع) فانّ نهار دولته سوف یجلّی شمس الرساله المحمدیه بعد غروبها ، و یجعلها اکثر ممّا کان و أوسع ممّا کان . « أین محیی معالم الدین و أهله . أین قاصم شوکه المعتدین . أین هادم أبنیه الشّرک و النّفاق»،  ( الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، صادقی تهرانی، ج30، ص333و334)

       « بر اساس تأویل امام صادق(ع)، هنگامی که از ایشان درباره « والشمس وضحاها» پرسیدند، فرمودند: «الشمس» پیامبرخداست که به وسیله او خداوند-عزوجل- دین اش را برای مردم آشکار ساخت؛ « والقمراذاتلاها» سرور مؤمنان[علی] است که ازرسول خدا(ص) پیروی کرد وپیامبر دانش رادردل ایشان افکند؛ «واللیل اذا یغشاها» مقصود از آن[ شب های تاری که کران به کران جهان را فرو پوشانده] رهبران جوروستمی هستند که دربرابر خاندان رسول(ص) خودمحور، حکم می رانند، ودر جایگاهی نشسته اند که خاندان پیامبر برای آن ، سزاوارتر از آن هایند، و آیین خدا را با ظلم و ستم به تاریکی بردند، آن گاه ،خداوند عملکرد آنان را گزارش می دهد و می فرماید: «واللیل اذا یغشاها»؛ « والنهار اذا جلّاها» پیشوایی از زاد و رود فاطمه(س) است که از او درباره آیین رسول خدا می پرسند و ایشان دین پیامبر خدا را برای پرسنده آشکار می کند، وخداوند- عزوجل- با آیه« والنهاراذاجلّاها» سخن [روشنگرانه] آن امام را حکایت کرده است».

    «  می گویم : از همین جا ، علت ماضی بودن فعل در« اذا جلّاها» و مضارع بودن در « اذایغشاها» روشن می گردد، زیرا درخشش خورشید محمدی در آینده ای نه چندان دور، پنهان خواهد گشت وبا ظهور دولت های ستم، شب های تار ، تا دمیدن صبح دولت محمدی در روزگار رهایی حضرت قائم المهدی(عج)، ادامه خواهد یافت ؛ پس ، بی تردید ، بامداد دولت یار ، خورشید رسالت محمدی را از پس غروب اش ، آشکار خواهد ساخت:دولتی بس بزرگ تر و گسترده تر از آن چه که بود. [ کجاست احیاگر نشانه های دین و دین باوران! کجاست کوبنده شکوه ستم گران! و درهم کوبنده کاخ های شرک و نفاق ! »

  نیز، نگارنده بر این باور است که چون مضارع دلالت بر استمرار زمانی دارد و شامل زمان حال و آینده می شود ، خداوند حکیم با این تعبیر ، اصاله شب و تاریکی جهان کیهانی و آسمان ها را گوشزد می کند . زیرا فضای لایتناهای کیهانی در اصل، تاریک است و اگر خورشید و خورشیدهایی نباشند که کرانه های بی کران فضا را روشنی بخشند، همه جا تاریک خواهد بود. چنان چه خداوند حکیم می فرماید:

  « و جعل القمر فیهنّ نوراً و جعل الشمس سراجاً »( نوح 16) « هو الذی جعل الشمس ضیاء والقمر نوراً»( یونس 5 )؛ « خداوند ماه را روشنایی، و خورشید را چراغ نهاد».

   از این آیات می توان بخوبی پی برد که جهان کیهانی در اصل تاریک است و این خورشید و ماه است که آن را بسان چراغ روشن می کند . چنان چه، با خاموشی خورشید تابان در پایان جهان، همه چیز و همه جا در تاریکی خود فرو می روند : اذا الشمس کوّرت و اذا النّجوم انکدرت .( تکویر1-2) بنابراین، اصل تاریکی و شبانگاهی کیهان هستی استمرار دارد و این، شاید رمز مضارع آوردن فعل در «اللیل»  باشد.

     آثار و برکات شب

1-لحظه های شبانگاهی بویژه بامدادن ، بهترین هنگامه جهت انس و مناجات با پروردگار رب العالمین و رسیدن به مقام محمود و قرب الی الله است. چنان که می فرماید: « انّ ناشئه اللیل هی اشدّ وطا و اَقوم قیلاًّ»،( مزمل،آیه2 )و نیز «و من اللّیل فتهجّد به نافلة لک عسی اَن یبعثک ربّک مقاماً محموداً»،( اسراء ،آیه 79)؛

2-هنگامه شبانگاهی به گونه ای طراحی شده است که بشر و سایر موجودات در پس پرده تاریکی آرامش یابند، وبا خواب نوشین، جهت ادامه زندگی تجدید قوا کنند . «هو الذی جعل لکم اللّیل لباساً و النّوم سباتاً » ،(فرقان ،آیه47) ؛

3- با تاریکی شب ،حرارت سوزان آفتاب روزانه تعدیل می شود  و با تاثیر متقابل شب وروز ،آب و هوا به گونه ای برای حیات بشری و نباتات و حیوانات مطبوع و دلپسند می گردد و این آمد و شد شب و روز، از گرما وسرمای طاقت فرسا جلوگیری می کند .

  والسّماء و ما بناها

   ششمین و هفتمین سوگند به آسمان و آفرینندگان است،می فرماید: « سوگند به آسمان و آن که آن را بنا کرد». «ما »در این آیه و دو آیه بعدی موصوله است . یعنی والذّی بناها و طحاها و سواها و مقصود از «ما» خداوند خالق باری تعالی است . هر چند در ادبیات عرب معمولاً «ما»ی موصوله برای غیر خردمندان به کار می رود ، ولی گاهی برای افراد عاقل هم استعمال شده است ، مانند « فأنکحوا ما طاب لکم من النساء» (نساء 3 )«با زنانی که مورد علاقه شماست ، ازدواج کنید»

   مرحوم علامه (رض ) می فرماید: دلیل آوردن «ما» به جای «مَن» پدید آوردن ابهامی است که مفید عظمت و شگفتی است. در نتیجه معنا چنین می شود : سوگند به آسمان و این چیز نیرومند و شگفتی که آن را بنا کرد. (المیزان ، ج20، ص 297)

  برخی از مفسران ، با توجه به این که در فرهنگ واژگان عرب معمولا برای غیر عاقلان ، کلمه «ما» آورده می شود ، استعمال آن را بر خداوند حکیم ، شایسته و بجا ندیده اند ، برای همین ناچار شده اند که «ما» را در این آیه و آیات بعدی مصدریه بگیرند ، نه موصوله ،که در این صورت معنای آیه چنین می شود : سوگند به آسمان و بنای آن؛ سوگند به زمین و گسترش آن (مجمع البیان ج 8 ، ص 755)

   صاحب المیزان : در رد این نظریه می فرماید: سیاق آیات ، با توجه به آیه «و نفس ما سواها فألهمها فجورها و تقواها» چنین نگرشی را بر نمی تابد.(المیزان،ج 30، ص 297)

   قلم ایشان بیش از این توضیح نمی دهد و هم چنین ، نویسنده محترم تفسیر نمونه همین پاسخ را تکرار می کنند ، و شرح آن را به ذیل آیه «ونفس و ما سواها » وا می گذارند که در آنجا نیز خامه خشک شده و توضیحی دیده نمی شود.(تفسیر نمونه ، ج 27 ، ص 42 و 44)

  امّا ادیب و زبان شناس سترک قرن ششم ، جار الله محمود زمحشری، با توجه به دقت های بلاغی شان در کشّاف ، در این خصوص چنین آورده اند :« جعلت «ما» مصدریه فی قوله «و ما بناها و ما طحاها و ما سواها» ولیس با لوجه لقوله «فألهمها » و ما یؤدّی الیه من فساد النظم . والوجه أن تکون موصوله ، و انّمااثرت علی «من» لإراده معنی الوصفیه ،کأنّه قیل : والسماء و القادر العظیم الذی بناها ، و نفس و الحکیم الباهر الذی سوّاها» . برخی «ما»ی در «و ما بناها و ما طحاها و ما سواها » را مصدریه گرفته اند ؛ ولی چنین نظری پسندیده نیست ، زیرا قرار گرفتن «فألهمها» پس از آنها (که نیازمند فاعل است) و نیز به هم ریختن نظم و سیاق ، مصدریه بودن «ما» را باطل می کند . و سزاوار آن است که «ما» موصوله باشد؛ و هم چنین «ما» در آیات ، برآوردن «مَن»ترجیح داده شده، تا بتوان از آن معنایی وصفی جستجو کرد که گویا در آیه گفته شده :« سوگند به آسمان و آن نیرومند بزرگی که آن را بنا کرد . سوگند به آدمی و آن فرزانه حکیمی که آن را بیاراست»(الکشاف ، زمحشری ، ج4،ص 758)

    در توضیح این مطلب می افزاییم که درآیه«ونفس وماسوّاها» نمی توان «ما» را مصدریه گرفت، زیرا اگر چنین باشد ، «ما» نمی تواند فاعل «فألهمها» باشد، پس به ناچار « ما»موصوله خواهد بود، تابتوان آن را هم فاعل «سواها»قرارداد وهم ضمیر فاعلی مستتر در «فألهمها» را به آن بازگرداند.    بنابر این ، هرچند دردو آیه قبلی می توانستیم« ما »را مصدریه بگیریم، ولی چون درآیه بعدی چنین امکانی وجود ندارد، پس به حکم وحدت سیاق، ناچاریم که«ما »را درهرسه آیه موصوله بگیریم.

     آسمان ،شگفتی آفرینش      

   اصل خلقت آسمان با آن شکوه خیره کننده از شگفتی های بزرگ آفرینش است. آسمان فضایی است بی کران که تاکنون حدود دویست میلیارد کهکشان در خود جای داده است . فاصله دورترین نقطه شناخته شده فضا نسبت به زمین چهارده میلیارد سال نوری است . شگفت انگیز تر آن که همه این ها به آسمان دنیا که زمین نیز زیر مجموعه آن است ،مربوط می شود . جهان ما بر اساس آیه های قرآنی از هفت آسمان تو در تو تشکیل شده است: «الذی خلق سبع سموات طباقاً»( ملک/ 3) بنابراین، در ماورای این کیهان با شکوه وبی پایاب ،شش مجموعه عظیم دیگر که شش آسمان را تشکیل می دهد ، وجود دارد که تاکنون از دسترس دانش بشری بیرون مانده است.

     البته ناگفته پیداست که در هرجای جهان ماده ، ،که ستارگان وکهکشان ها وجود داشته باشند ، ولوبا فاصله میلیارد ها میلیارد سال نوری، باز هم آن جا در قلمرو آسمان دنیا خواهد بود، زیرا آراستگی به ستارگان و کواکب _ براساس آیات قرآنی _ از ویژگی های سپهر نخست به شمار آید.

   والأرض و ما طحاها

   هشتمین و نهمین سوگند ، در باره زمین و آفریننده آن است ، می فرماید: «سوگند به زمین و آن که آن را بگستراند»

« طحا »از ماده «طحو» بر وزن سهو ، هم به معنای انبساط و گستردگی و هم به معنای راندن و دور کردن آمده است . راغب در المفردات می نویسد : طحا : الطحو کالَّدحو و هو بَسط الشّی و الذّهابُ به (المفردات ، راغب اصفهانی ، ص 302 ماده طحا) ؛ طَحا : از مصدر طحو مانند دحو است و آن به معنای گستردن چیزی و از بین بردن است»

   مرحوم آیه الله طالقانی در تفسیر این آیه ، به نکته ای بدیع اشاره دارند و می فرمایند: باید این دو لغت فرقی در معنا داشته باشند . آن چه از معانی و استعمالات این لغت (طحا) از کتاب های فرهنگ لغات عرب بر می آید ، در معانی : راند ، کره را پرتاب نمود ، گسترش داد، ظهور دارد. و لغت «دحا» بیشتر در «گسترش داده » ظهور دارد.

   این که مفسرین «طحا» را فقط به معنای «گسترش داده »گرفته اند ، از این جهت است که تصوری از معنای «راند و پرت نمود» نداشتند … از لوازم معنای اصلی و مصدری «طحا» ( متعدی واوی یایی)که راندن و دفع جسم کروی است ، دور شدن از دافع و چرخیدن به دور خود می باشد. ( پرتوی از قرآن ، سید محمود طالقانی ، ج 4 ، ص 110)

   به هر حال ، زمین تنها گاهواره حیات بشری است که تاکنون شناخته شده است ، و تمامی نیازمندی های انسان ، طی میلیاردها سال در دوره های آفرینش ، در روی زمین و درون آن طراحی و اجرایی شده است ؛ می توان گفت ، خلقت زمین با توجه ویژه و روی کرد متفاوت صورت گرفته ، و بعنوان قرار گاهی مطمئن برای انسان فراهم گشته است . « ألم نجعل الأرض مهاداً » ،(نبا 78 )؛ «والله جعل لکم الارض بساطاً» ،(نوح 71)؛ «الله الذی جعل لکم الارض قراراً»،(غافر /40)؛ «و لقد مکّنا کم فی الارض و جعلنا لکم فیها معایش»،(اعراف /7 )؛« هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً»،( بقره /29).

   خلاصه آن که ما از زمین برآمدیم و به آن باز می گردیم و بار دیگر از همان بر  می آییم « منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة اُخری »،( طه/ 55).

  این زمین ، به صورت چهار فصل طراحی شده است که همه نیازهای بشری را با آب و هوای گوناگون پدید می آورد : « و قَدّر فیها أقواتها فی أربعه أیام سواء ً للسّائلین»،(فصلت /41).

 و نفس وما سوّاها

   سرانجام ، به دهمین و یازدهمین سوگند که پایان سلسله سوگندهای یازده گانه است ، می پردازد : « سوگند به جان آدمی و آن که آن را بیاراست»

   مراد از نفس ،  همان نفس  انسانی است ، نه ویژه نفس آدم (ع) ؛زیرا دلیلی بر ویژگی یافتن به یک فرد انسانی وجود ندارد. نفس با همه ویژگی ها و لوازمش : أمّاره بالسّوء ،لوّامه و مطمئنه بودن اش.

  خداوند سبحان نخست با سوگند به آیه های آفاقی ، که همه سرچشمه خیرات و برکات اند – آن گاه، به جان انسان سوگند یاد می کند . انسانی که خود به تنهایی ، آیینه تمام نمای اسماء و صفات پروردگار است ( و علّم آدم الأسماء کلّها) و با خلقت او بر خود فرخنده باد می نوازد : «فتبارک الله احسن الخالقین» و او را آیت احسن الخالقین معرفی می کند .

  سوگند بر نفسی که آن چه خوبان همه دارند، او تنها دارد .موجودی که بار امانت الهی به دوش می کشد ، باری که همگان و همه آفاق از پذیرفتن آن شانه خالی کردند « إنّا عرضنا الأمانه علی السموات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنها وحملها الإنسان إنّه کان ظلوماً جهولاً» و این است که قرآن «نفس» را به صورت نکره می آورد، تا شکوه وعظمت ناشناخته آن را بنمایاند و با «ما» ی ابهام آمیز خالق، تا قدرت مطلقه و حکمت بالغه ذات اعلی را بررخ اندیشه کشد.

   سوّی = سّوی یسّوی تسویة = عدل خلقها : هر چیزی را به اندازه و در جای شایسته خود قرار دادن . راغب در المفردات می گوید : «الذی خلقک فسّواک ، ای جعل خلقتک علی ما اقتضت الحکمه «و نفس وما سوّاها» فاشاره الی القُوی التی جعلها مَقّومهً للنفس فنُسب الفعل الیها »،(المفردات ، ص 251).

    فألهمها فجورها و تقواها

   الهام، در لغت به معنای بلعیدن یا نوشیدن چیزی است ، پس به معنای القای شناخت و معرفتی الهی در روح و جان آدمی آمده است . طبرسی می فرماید : عرّفها طریق الفجور و التقوی و زهّد فی الفجور و رغّبها فی التقوی عن ابن عباس» ،(مجمع البیان ، ج 8 ،ص 755)

   در فرق الهام با ایحاء گفته اند که « شخصی که به او الهام می شود، نمی فهمد مطلب را از کجا دریافت کرده ،ولی هنگام وحی می داند از کجا و چگونه به او رسیده است . (نمونه ، ج 27، ص 46)

  فجور از ماده «فجر» به معنای شکافتن گسترده است . به گفته راغب در مفردات «و از آن جا که گناهان پرده دیانت را می شکافد ،به آن فجور گفته اند ؛الفجر شقّ الشی شقاً واسعاً و الفجور شقّ الدیانه »،( المفردات ، ص 373) و تقوی در اصل «وقوی» بوده که از ماده «وقایه» به معنای نگهداری است . نگهداری خود از زشتی ها و آلودگی ها .

  آیه الله مصباح یزدی درباره واژه تقوا می نویسد : از جهت تحلیل مفهومی و ریشه یا بی لغوی کلمه «تقوا» در اصل «وقوی» بوده و اسم مصدر از «إتّقی، یتّقی » است که از ماده وقایه گرفته می شود …

  ماده وقایه ، در مواردی به کار می رود که انسان خطری احساس کند و به منظور حفظ خویش از آن ،رفتار خاصی را برگزیند ، که در این صورت گویند ، هو إتّقی ، یعنی وی خود را حفظ کرد . تقوا از دیدگاه اسلام به این معناست که انسان از خطری بترسد که از فعل اختیاری خود یا ترک آن ، متوجه سعادت ابدی او می شود . این خطر ، در نهایت به دست خداوند به او خواهد رسید . در برابر این خطر ، کاری کند که چنین خطری متوجه او نشود…تقوا دو نوع داریم : تقوای فطری و تقوای شرعی؛ وتحقق تقوای فطری قبل از ایمان به خدا نیز برای انسان ممکن است ؛که در این نوع تقوا ، انسان با تشخیص عقل از کارهای بد پرهیز می کند و کارهای خوب را انجام می دهد .»( اخلاق در قرآن ، مصباح یزدی ، ج 1، ص 84 و73).

   با توجه به این که شناخت خوب و بد ، زشتی و زیبایی ،وتقوا و فجور بر اساس این آیه، فطری انسان است ،آدمی بدون نیاز به شریعت و آموزه های دینی از عمق درونی اش خوب و بد را می فهمد که اصطلاحاً به آن حسن وقبع عقلی گویند و این باور ما شیعیان و فرقه معتزله از اهل سنت است. لذا زمحشری معتزلی در تبیین فألهمها … می نویسد : معنی إلهام الفجورو التقوی افهامهاو إعقالهما ، و انّ احد هما حسن و الآخر قبیح»،  ( کشاف، ج 4، ص 758) .

   برخی از فلاسفه غرب همانند کانت  نیز اساس فلسفه اخلاق خود را که تحت عنوان انگیزه گرایان معروف است، بر اساس همین فهم و شناخت فطری بنا نهاده اند .

      قد افلح من زکّاها و قد خاب من دسّاها

    همه سوگندهای یازده گانه فوق، آماده سازی دل و جان برای استقبال از این فقره زرّین سوره – که لوح فشرده رسالت انبیا و دُرّه التاج آیه های ربانی است – می باشد . از نظر ادبی نیز ، این دو آیه جواب قسم، ودر اصل « لقد أفلح … بوده است . مرحوم علامه در تحلیل لغوی این آیات چه زیبا می فرماید : «الفلاح هو الظفر بالمطلوب و إدراک البغیه ، و الخیبه خلافه ، والزکّاه نموّ النّبات نموّاً صالحاً ذا برکه و التزکیه اِنمائه کذلک ؛ و التّدسّی – و هو من الّدسّ ، بقلب احدی السینین یاء اً: ادخال الشی ء فی الشَّیء بضرب من الإخفاء و المراد بها بقرینه مقابله التزکیه : الإنماء علی غیر ما یقتضیه طبعها و رُکّبت علیه نفسها . و التعبیر بالتزکیه و التدسّی عن اصلاح النفس و إفسادها مُبتنٍ علی ما یدلّ علیه قوله: فألهمها فجورها و تقواها ، علی أنّ من کمال النفس الإنسانیّه انّها مُلهَمه ممیّزه- بحسب فطرتها- للفجور من التقوی، ای أنّ الدّین و هو الإسلام لله فیما یریده ، فطری النفس فتحلیه النفس بالتقوی تزکیه وإنماء صالح و تزوید لها بما یمدّها فی بقائها ، قال تعالی : « و تزوّدوا فانّ خیر الزّاد التقوی و اتقون یا اولی الألباب » ،(بقره 197 )،( المیزان ، ج 20 ، ص 298)

   «واژه فلاح مصدر أفلح به معنای دست یابی بر مقصود و در آغوش کشیدن هدف و آرزوست ، و خبیت [مصدر خاب] مقابل معنای فلاح است . [یعنی از دست یابی به هدف و آرزو باز ماندن و به مطلوب و مقصود نرسیدن ] و واژه زکات[ ریشه زکّی] رشد و شکوفایی شایسته و پرثمر گیاه است ، و تزکیه ، شکوفا ساختن ، به شکوفایی رساندن سرشار گیاه را گویند ، و تدسّی – که در اصل دَسَس بوده و بعد یکی از دو سین به یاء تبدیل شده -در این معناست که چیزی را به طور پنهانی در درون چیز  دیگری قرار دادن و مقصود از آن، به قرینه معنای مقابل تزکیه، پروراندن نفس در غیر مسیری که اقتضای سرشت و آمیزه اوست»

   اکنون با توجه به واژه شناسی دقیق علامه ، معنای آیات چنین می شود : بی تردید، کسی که جان خویش (درون مایه)به شکوفایی شایسته رساند ، به مقصود و هدف دست یافت ؛ و آن که جانش را از شکوفایی بازداشت ، بی تردید به مقصود نرسید»

  در واقع ، قرآن کریم ، آرایه بلاغی استعاره به کار گرفته است ، بدین صورت که نفس آدمی را به گیاه و بذر تشبیه کرده و از لوازم مشبه در« افلح» و «زکّی» را آورده است تا قرینه ای برای استعاره باشد . و از آنجا که مشبه به در جمله ذکر نشده است ، استعاره مکنیه خواهد بود.

   بنابراین ، روح و جان آدمی ، دارای استعدادها و توانمندی های بالقوه است که می بایست زمینه های شکوفایی آن را فراهم ساخت ، تا در فضایی آکنده از پاکی و نور،  بذرهای فطرت آدمی رشد یابد و به مرحله اوج و کمال خود -که همان مقام خلاقه الهی است -دست یابد. و اگر انسان توجهی به این استعداد های فطری ندانشته باشد و در غفلت و گناه و فجور به سر برد، قطعاً انسانیت او زیر خروارها بار گناه مجال شکوفایی پیدا نخواهد کرد ، و همان جا دفن خواهد شد، و النهایه ، ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی ، به بد سرانجامی گرفتار آمده و در مراحل اسفل سافلین و بل هم اضلّ سرگشته خواهد ماند.

   صاحب تفسیر قیم المیزان در ادامه می نویسد : انگیزه به کار گیری واژگان تزکیه و تدسّی در زمینه اصلاح و تباهی نفس آدمی بر همان پیام « فألهمها فجورها و تقواها» استوار گشته، به این معنا که کمال نفس انسانی در گرو الهامی است که بر حسب فطرتش، فجور (گناهان) را از تقوا (خویشتن داری از گناه) تشخیص می دهد؛ یعنی دین الهی- اسلام -برای نفس انسان ،فطری است . بس آراستن جان به تقوا، همان تزکیه وبه شکوفایی رساندن شایسته و توشه بار کردن آن از چیزهایی است که به بقایش مدد می رساند ، چنان چه خداوند تعالی می فرماید« توشه برگیرید که بهترین توشه ها تقواست، و از من پروا کنید ای خردمندان».

               سالها دل طلب جام جم از ما می کرد            آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

               گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود        طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

      کذّبت ثمودُ بطغواها

    «الطغوی» مصدری است همانند طغیان ، و «با» برای سببیت است، و این آیه تا پایان سوره نمونه ای عینی و مصداقی تاریخی برای فقره  قد خاب من دساها  است؛ یعنی ، کسانی که با سرکشی و عناد خود ، ظرفیت های فوق العاده فطری خویش را تباه کردند ، و زمینه های شکوفایی انسانیت را زیر خروارها خاک عصیان و گناه، محو و نابود کردند ، واز رسیدن به احسن تقویم و مقام خلافت الهی بازماندند.

   صاحب تفسیر «پرتوی از قرآن» می نویسد : چون مورد تکذیب ، تصریح نشده ، به حسب سیاق آیات ، باید همه مقاصد و مفاهیم همین آیات، یا بعضی از آنها باشد ؛ آیات آفرینش ، یا الهام و هدایت فطری ، یا مضمون «قد افلح» و اگر چنان چه بعضی گفته اند ، مقصود از طغوی نوعی عذاب و «با» برای نسبت باشد ، مورد تکذیب، طغوی است : ثمود آن عذاب سرکش و فراگیرنده خود را که پیغمبرشان به آن ، بیم شان داده بود، تکذیب کردند ، مؤید این معنا آیه 5و6 الحاقّه است :«کذّبت ثمود و عاد بالقارعه ، فاما ثمود فَاهلِکوا بالطاغیه».  «قوم ثمود و عاد قیامت کوبنده را دروغ انگاشتند ، اما قوم ثمود به وسیله صیحه (یا زلزله) هلاک شدند«. (پرتوی از قرآن ،ج 4، ص115)

   ولی آن چه با آیات هماهنگی دارد ، همان معنای نخست است ؛ زیرا در آیه مورد بحث ، سبب تکذیب را – که همان سرکشی است – بیان می کند . در سوره حاقه ، مورد و متعلق تکذیب را که قارعه «قیامت کوبنده» باشد ، بیان می دارد، ودر «فاُهلکوا بالطّاغیه» سبب وچگونگی هلاکت آنان را ذکر می کند . «طاغیه» اسم فاعل است که بر اساس آیات قرآن ، مراد از آن ، یا صیحه آسمانی ( و اخذ الذین ظلموا الصیحه- هود76) یا ، زلزله (فأخذتَهم الُّرجفه – اعراف 78) و یا ، صاعقه است( فأخذتَهم صاعقه العذاب الهُون – فصلت 17) .

     إذا انبعث أشقاها

«إذ» ظرف و محلاً منصوب بوده ، و به انبعث یا «طغوی» تعلق دارد . « انبعث » از باب انفعال ، پذیرش (مطاوعه) بحث «برانگیختن» را می رساند. یعنی ، تحریکات قوم ثمود ، او را وا می دارد که جو گیر شود ، و دست به عمل بسیار زشت پی کردن و کشتن شتر صالح  بزند . « اشقی» شخصی به نام قدار بن سالف است ، و می تواند همه ثمودیان باشد ، زیرا افعل التفضیل ، هنگامی که مضاف باشد ، برای مفرد و جمع مذکر و مونث یکسان است ، و نیز می توانست «اَشقوها» باشد. (کشاف، ج47، ص 760)

    فقال لهم رسولُ الله ناقه الله وسقیاها

   مراد از رسول الله حضرت صالح (ع) پیامبر قوم ثمود است.

   «ناقه الله » منصوب است بنابر تحذیر ، همانند جمله الأسدَ الأسدَ ، با تقدیر فعل « اِحذَروا» یعنی ، احذورا عَقر الناقه و سُقیاها؛ پیامبر خدا صالح (ع) با نگرانی ، به آنها اعلام خطر کرد ! شتر خدا را و آبشخورش را !  از آسیب رساندن به این شتر – که به عنوان آیت خداست – دست بردارید و او را رها کنید، تا از سهمیه بندی و جیره آب اش بهره مند گردد. « و نَبّئهم اَنّ الماءَ قسمۀ بینهم؛ کلُّ شِرب مُحتَضَر ؛ فَنادَوا صاحبَهم فتعاطی فَعقَر- قمر29 » ؛

   «به آنان خبر بده که آب در میان آنان تقسیم شده است ، هر نوبتی [صاحبش] حاضر باشد » آنگاه رفیق شان را ندا دادند، سپس او دست درازی کرد و   [ شتررا] پی کرد».

     فکَذّبوه فَعَقَروها

   «فَعَقَروا النَاقة و عَتوا عَن اَمر رَبّهم»(اعراف 77 )،« آنگاه شتر را پی کردند و از فرمان خدا سر پیچیدند » «العقر :إصابة اصل الشّیء و یطلق علی نحر البعیر و القتل»، «عقر : برخوردن به ریشه چیزی است ، آنگاه بر نحر شتر و کشتن نیز اطلاق می شود».

   با این که تنها یک نفر از ثمودیان شتر را پی کرد ، «فعقر»(قمر29) ولی چرا در این سوره عمل پی کردن را به همه قوم نسبت داده است ؟ دلیل آن از آیات قرآنی روشن است ، زیرا همگی آنان تصمیم بر تکذیب و نافرمانی گرفتند ، سپس به قداربن سالف مأموریت دادند که توطئه و تصمیم جمعی آنان را – که پی کردن شتر صالح بود- به اجرا در آورد . «فَنادَوا صاحبهم فَتعاطی فعقر» (قمر29) و سایر کسان هیچ سهمی در این جنایت نداشتند، ولی به این کار راضی بودند و قلباً با آنان همراهی کردند.

        فَدمَدمَ علیهم ربُّهم بِذَنبهم فَسَواها

   « خداوند آنان را به سبب گناهشان یکسره نابود و با خاک یکسان کرد»

  « الدمدمه علی الشیء الِاطباق علیه یقال: دمدم علیه القبر ، اَی اَطبقه علیه ، والمراد شمولهم بعذابٍ یقطع دابرهم و یمحو اَثرهم بسبب ذنبهم . دمدمه… یعنی، برچیزی احاطه پیدا کردن ، و مقصود از این واژه عبارت است از فراگیری عذاب به گونه ای که ریشه آنان را کنده و هیچ اثری از آنها باقی نگذارد. «سوّا» تسویه الارض بمعنی تسطیحها و اعفاء ما فیها من ارتفاع و انخفاض »؛« تسویه کردن زمین ، به معنای هموار کردن آن و محو کردن پستی و بلندی های زمین است .( با خاک یکسان کردن)

  و برخی گفته اند : « معنا ه سوّی الأمّه أی أنزل العذاب بصغیرها و کبیرها فسوّی بینها فیه» (مجمع البیان ، ج 8، ص 756) ،« معنای سوّی، یعنی ، سوّی الأمّه ، به این معنا که عذاب را بر کوچک و بزرگشان فرود آورده و در آن همه را برابر دانست.

     و لا یخاف عُقباها   

   «و از سرانجام آن باکی ندارد»

    ضمیر مستتر« لایخاف»  به «ربّهم» برمی گردد و ضمیر «ها» به دمدمة علیهم و تسویتهم بر می گردد،و واو برای استیناف یا حالیه است . یعنی خداوند از سرانجام نابود کردن ، با خاک یکسان کردن قوم ثمود هیچ باک وواهمه ای ندارد . همان طوری که پادشاهان و قدرت های بزرگ معمولاً از عواقب دشمنی ها و پی آمدهای قهری آن بیمناکند. زیرا خداوند عذابش بر طبق حکمت و به حق است ، و او برتر از آن است که ترس و نگرانی و واهمه تحت تاثیرش قرار دهد؛ و هم چنین ، نابود شدگان حقیر تر و بی ارزش تر از آن هستند که نابودی شان نگرانی ایجاد کند . و این معنای نزدیک به این آیه است :«لا یُسال عمّا یفعل و هم یُسألون (انبیا 23) ؛ « خداوند برای کارهایی که انجام می دهد ، مورد بازخواست قرار نمی گیرد، ولی ایشان (مردم) از اعمالشان بازخواست می شوند».

   برخی ضمیر «لایخاف»را به صالح (ع) برگردانده اند . که معنا چنین می شود : رسول خدا صالح (ع) از سر انجام قوم ثمود و عاقبت کردارشان بیمناک نیست..(المیزان ، ج20، ص 299)

   برخی دیگر نیز ضمیر «لایخاف» را به پی کننده شتر (عاقر الناقه) برمی گردانند و معنی چنین می شود : پی کننده شتر از عاقبت کردارش بیمناک نیست .( همان)

   این دو وجه درست به نظر نمی رسد، زیرا فعل «لایخاف» به معنای استمرار است،در حالی که این داستان به گذشته های تاریخ باز می گردد ؛ بنابر این، نظر اول درست است .

          منابع     

-اخلاق در قرآن ، مصباح، محمد تقی، نشر موسسه آموزشی امام خمینی، چاپ اول، قم، 1376ش

– پرتوی از قرآن ، طالقانی، سید محمود، چاپ شرکت سهامی انتشار، تهران، 1362ش

– تفسیرنمونه، مکارم شیرازی، ناصر، نشر دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1374ش

– سوگندهای پربار قرآن، مکارم شیرازی، ناصر، گردآوری علیان نژادی، نشرمدرسه امام علی بن ابی طالب(ع) ، چاپ دوم، قم، 1386ش

– الفرقان فی تفسیرالقرآن بالقرآن، صادقی تهرانی، محمد، نشر فرهنگ اسلامی، قم، 1365ش

– مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، الطبرسی، فضل بن الحسن، انتشارات ناصرخسرو، چاپ اول، تهران، 1365

– المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، نشرخدمات چاپی، طبع دوم، تهران، 1404ق

– المیزان فی تفسیرالقرآن، طباطبایی، سیدمحمدحسین، منشورات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی تا .

     انتهای پیام/  فرهاد ترابی دانشجوی دکترای الهیات

 

 

 

 

درباره‌ی واحدخبر

همچنین ببینید

بسته حمایتی

نحوه پرداخت «بسته‌های حمایتی» جدید

مدیرکل امور رفاهی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی درباره وعده دولت مبنی بر پرداخت مراحل دوم و سوم "بسته‌های حمایتی" توضیحاتی ارائه کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.